دومین شعر ما از بهزاد قاسمی عزیز
(ديوانه ی ۱)
نمی توانستم
تنها آنچه نوشته بودی باشم
به ناچار
افسون آئینه را بر چهره ات پاشیدم
اکنون
فصل تماشاست
لنگه ی گم شده ی نگاهت
و جستار بی آغاز و فرجامم .
======
(ديوانه ی ۲)
صبحانه :
چای شیرین
پنیر
قرص نان
وبه ناگاه
یک نفر
به شعاع نخستین دم بشر
کسی مشابه اولین نوشداروی قرن
شب نمائی دوره گرد و نخ نما
تلخ
تلخ
تلخ
با هیئت یک هاشور جامانده از کوچ نابهنگام عزیزترینت
یا
قلم موی نقاش
به جای ماه رنگ و رو باخته
روبه رویت بیدار می شود
در تو چیزی می کارد و. . .
سومین شعر از آقای علیرضا صادقی
فردا میدان شهر را دار می زنند .
تنفس ممنوع …
فردا . . .
بر ساقه های باغچه ،
بر برگهای بی اسم ،
نه . . .
بگذار بر ماندگاری جرعه جرعه ی ثانیه هایی که امروز سرکشیدیم،
نطفه های نزاده ی فردا قضاوت کنند .
هر چند :
فردا . . .
فردا میدان شهر را. . .

