تبليغاتX
kobeh
و بالاخره شعری از خودم:
ببخشید که کمی خشک هست و با لحن تند نوشتم . دوست دارم که نقد بشم خواهش می کنم این لطف رو در حق من بکنید .
ممنون از لطف همه !

 

دیگر باره

بارویی در پس و

بارویی در پبش

خورشید نظاره گر ایستاده است .  

سقوط آسمان

در مخیله ی حقیر سمندر که زیر سنگ پنهان شده است ،

نمی گنجد

و حقیقت

بر پیکر پوسیده ی یک شاعر

                       به هیات نسترن های سرد سیر

                                                            سر برآورده است

***

ما روی شانه های نا هماهنگ زندگی هبوط کرده ایم

رویش بی وقفه ی بید ها و سپیدارها

و معمایی که در طی قرن ها تنها پوست تازه می کند

تا زندگی در مسیر عشوه ی چندش ناک نازک لبان

برای ورود به بستر تنگ شقایق ها ومرجان ها

سر خم کند

وصندلی های خالی

آینده را

در روز نامه های باطله ورق بزنند

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در 85/03/29 و ساعت 15:29 |

سلام عزيزان

غزلي است از آقاي علي مقدم كوهي از دوستان بسيار عزيز و دوست داشتني من ، اميدوارم مورد توجه شما و مهمتر مورد نقد شما عزيزان قرار بگيره .

 

 

قصه شروع شد ، كه يكي بود يا نبود

سر گيجه اي عجيب زمين را گرفته بود

 

با يك مداد رنگي كوچك ، خدا كشيد:

يك منحني ، كه بعد شد گنبد كبود

 

زيرش نشست و يك شب پاييز حس گرفت

اول به چشم هاي تو زل زد :

                                   - كسي نيود -

 

آرام  و بي صدا قلمش را تراش داد

پس مخفيانه رنگ نگاه تو را سرود.

 

***

 

حالا هزار سال سياه است آسمان

كز كرده در شلوغي چشمت ميان دود

 

ديگر كسي به ياد نمي آورد تو را

آبي ترين بلندي بر ذهن ها عمود!

 

این هم وبلاگ علی آقا - حتما سر بزنین

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در 85/03/19 و ساعت 16:25 |

این هم غزلی والا از خانم زهرا ساری (زابل)

وبلاگ خصوصی زهرا ساری

 

 تا ناکجای قصّه ی تو رفتم اشتباه؟
آه،ای خدای وسوسه،ای تو! بُت گناه

آنقدر حرفهای من آلوده ی تو اَند
می ترسم آخرش بشود شعر پا به ماه

آخر تمام وسعتمان را ورق زدند
با دست های فقیر خداوند بی پناه

ما هم به کفر،نه!به حقیقت رسیده ایم
از ما خدای مانده سر راه را مخواه

باید تمام دلخوشی ام را کفن کنم
وقتی که سایه ی غزلم می شود سیاه

+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در 85/03/02 و ساعت 16:4 |