سلام عزيزان
غزلي است از آقاي علي مقدم كوهي از دوستان بسيار عزيز و دوست داشتني من ، اميدوارم مورد توجه شما و مهمتر مورد نقد شما عزيزان قرار بگيره .
قصه شروع شد ، كه يكي بود يا نبود
سر گيجه اي عجيب زمين را گرفته بود
با يك مداد رنگي كوچك ، خدا كشيد:
يك منحني ، كه بعد شد گنبد كبود
زيرش نشست و يك شب پاييز حس گرفت
اول به چشم هاي تو زل زد :
- كسي نيود -
آرام و بي صدا قلمش را تراش داد
پس مخفيانه رنگ نگاه تو را سرود.
***
حالا هزار سال سياه است آسمان
كز كرده در شلوغي چشمت ميان دود
ديگر كسي به ياد نمي آورد تو را
آبي ترين بلندي بر ذهن ها عمود!
+ نوشته شده توسط علیرضا صادقی در 85/03/19 و ساعت
16:25 |

